jighe banafsh

 
حس خوبی ندارم.
نویسنده : فواد - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
 

نه همیشه ولی بعضی وقتها بعضی وقتها .....چقدر آدم دلش میگیرد.شاید شما به من بگویید تنهایی،بی همزبانی،غم غربت.....اگر این را به مادرم هم بگویم همین جواب را میدهد و سرانجام نتیجه میگیرد که من باید زن بگیرم.ولی باور کنید تمام این مشکلات مذکور را با هم جمع کنید آنقدر هم مشکل نیستند که روح و روان نازک نارجی من را به هم بریزد.من فقط دلم از نامردی ها گرفته.از اینکه هر چه خوبی کنی به کسی با نامردی جوابت را بدهد. در این دنیای کثیف دیگر به هیچ کسی میتوانی اعتماد کنی.؟جواب خوبی خنجر از پشت است و دروغ دیگر بزرگترین گناه نیست بلکه یک امر عادی و روزمره است.که همه آن را به کار میگیرند.دلم میخواست از خوبی ها بگویم اما دیگر رمقی نمانده است که با عشق بنویسم.دیگر حس خوبی ندارم.کجایی انرژی مثبت.کجایید حرفهای دلخوشکنک.همش حرفهای گنده گنده و عمل پوچ! این هم از خصلت های بارز ما ایرانی ها......خوش باشید ای ایرانی ها.....


 
 
آخر خط
نویسنده : فواد - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

 تا حالا فکر کرده اید اگر به شما بگویند فقط تا چند روز دیگر زنده هستید چه احساسی خواهید داشت؟چه برنامه ای برای این چند روز باقی مانده عمرتان دارید؟شاید اگر همه آدم ها از اول تاریخ و زمان دقیق مرگشان را میدانستند هرگز به این راحتی و خیال آسوده زندگی نمیکردند.چون ترس از مرگ همیشه در ذات ماست.شجاع ترین و قدرتمندترین انسان هم در برابر این سایه تاریک زندگی که همیشه در تعقیب آنهاست میترسند.حتی صادق هدایت که با این سایه تاریک زندگی اش رفیق شده بود و برای او مینوشت از زندگی تلخ بوف کور برایش تعریف میکرد از مرگ میترسید و در زنده به گور هم بارها تا نزدیکی گورستان میرفت ولی از مردن وحشت داشت .همه این آدم ها وقتی که مرگ به سراغشان میآید مثل موش به دنبال سوراخی میگردند تا از آن بگریزند اما افسوس که هیچ راه گریزی نیست و شتریست که در خانه همه میخوابد.من یکی ترجیح میدهم زمان مرگم را ندانم.کاری ندارم که نوستراداموس پیشبینی کرده باشد که یک سال دیگر همین موقع آخر خطیم یا اینکه سازمان ناسا حرکت خشمناک شهاب سنگ غول آسا را به سوی زمین ردیابی کرده است.ترجیح میدهم باور نکنم حتی اگر واقعیت هم داشته باشد چون برای پنج سال آینده زندگی ام کلی برنامه ریزی کرده ام و به عشق هدف هایی  که دارم میخواهم زنده بمانم .

چند روزی است که شایعه وقوع سیل همه جا را مثل سیل پر کرده و همچنان که در شهرهای دیگر تایلند سیل رخ داده  ما هم هر روز منتظریم که این باران های شدید که عصرها شروع به باریدن میکند بالاخره بند نیاید و همه جای شهر بانکوک را آب بگیرد.از آنجا که دولت قول داده حتما تا پنج روز دیگر سیل بزرگی در بانکوک میآید و خیال همه از این بابت راحت باشد.اما خیال ما هنوز راحت نیست و ظاهرا فقط ترسش برای ما میماند.همین الان داشتم به شاگردم میگفتم ترس از وقوع از خود واقعه هم بدتر است.و جملاتی که الان دارم مینویسم برایش به انگلیسی ترجمه میکنم که باعث خنده او شده است.انگار خیلی هم ناراحت نیست از وقوع سیل چون به خیالش چند روز میرود هالی دی و در خانه استراحت میکند.تازه حقوق مجانی هم دریافت میکند.کاش من هم این طوری بودم.واقعا چه نعمت بزرگی است بی خیالی ....چرا واقعا این همه زحمت و درد سر برای زندگی که میدانیم در پس آن مرگ است.و باز هم به شعار همیشگی خودم میرسم :ای راحتی برایت چه سختی ها که نمیکشیم!


 
 
فواید صداقت
نویسنده : فواد - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥
 

من از آدامس جویدن خوشم نمی آید مخصوصا از کسی که با آدامسش سر و صدا درست کندو بادکنک بازی کند بیزارم.متاسفانه کارگر جدیدم عادت دارد که همیشه این لنگه کفش پاره در دهانش آویزان باشد و من را با این کارش دیوانه میکند.ولی تا حالا به او تذکر ندادم و همیشه وقتی این کار را میکند با لبخندی تصنعی به او نگاه میکنم.ولی چند بار گفتم جلوی مشتری این کار درست نیست.وقتی حرف میزند در حالت عادی زبانش میگیرد وقتی که آدامس میجود و انگلیسی حرف میزند کلماتش کلا قاطی پاطی میشود.مثل رادیوی خراب که خش خش میکند.با اینکه زبان هندی و تایلندی هم بلد است با همه مشتری ها فقط انگلیسی صحبت میکند.همیشه فکر میکردم از من شلخته تر وجود ندارد ولی الان که او را میبینم فهمیدم تا حالا اشتباه میکردم.بی خیالی و گیجی هم بخشی از خصوصیات این بشر است.گه گداری اگر زرنگ باشد از زیر کارش در میرود.ولی بدبختی اینکه زرنگ هم نیست.بالعکس خیلی هم پخمه است.از خودم لاغر مردنی تر و قد کوتاه تر و مثل خودم کچل است.خیلی از مشتری هایم می پرسند  این برادرت است؟بعضی وقتها که میبینم همه جا به هم ریخته و نامرتب است برای اینکه به او نشان دهم کار کردن چطوری است مثل فرفره میافتم به جان جنس ها و تمیز کردن.بعضی وقتها فکر میکنم بهتر بود او جای من مینشست و من کارهای او را انجام میدادم.اصلا چرا او را استخدام کردم؟روز اولی که میخواستم او را استخدام کنم از او تست گرفتم از بین 6 آزمون فقط یکی را قبول شد.و همان یکی باعث استخدام شدنش در فروشگاه من شد.یعنی آدم صادقی است.میتوانم به او اعتماد کنم.وقتی که نیستم خیالم راحت است پولی از دخل کم نمیشود.پیدا کردن آدم های صادق خیلی سخت است برای همین نمیخواهم او را از دست بدهم.


 
 
[dc
نویسنده : فواد - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸
 

جیژنی ره مه زان له هه موو موسولمانان پیروز بیت یا ره ببی.....

چه نده م پی خوش بوو ئیستا له بوکان بایه م.لای خزموو تایفه و مالی بابم...نازانم ئه و رو له بوکان جیژنه یا نا...به لام حه تا له بیرمه هه موو سالیک مه لاکان به دزیوه به خه لکی رایانده گه یاند که جیژنه.چونکه چیژنی ده وله تی له ئیران روژیک له دوایه.....هه میشه روژیک له پیشدا ئیواری ده گه ل بابم ده چوینه سه ربانی مالی چاومان له مانگ ده کرد.ئه وه ش عاده تی هه موو سالیکمان بوو بابم گوی له قسه ی که س نه بوو .گه ر بوخوی مانگی به چاوی خوی دیبایه به تیرادیوی ده یکرد به چیژنوو به هه موو خزموو که سیش رای ده گه یاند که چیژنه.....به لام ئه و سال به داخه وه مه جالم نه بوو که له گه ل بابم چاو له مانگ بکه ین ......به یانی بو نویژ چوومه مزگه وت که پارشیو بکه م.له مانگی ره مه زاندا له و مزگه وته که نزیک مالی منه پاکستانیکان هه موو به یانیه ک نانوو چیشتیان  ساز ده کرد بو پارشیو و هه ر وه ها کاتی به ر بانگیش چیشتیان ده دا به خه لک.....وه کوو شایی دی هاتی خومان له سه ر مه جوعمه  روی ده که ن.دو سی نه فه ر لیی خر ده بنه وه به په نجه نان ده خون.تا ئیستاش نه مزانیبوو به په نجه نان خواردن چ لزه تیکی هه یه ....

له بیرم چووه ..... ئه ری باسی چم ده کرد؟ ئه و رو به یانی چووم بو مزگه وت که سی لی نه بوو له به ر درگا لاویکی پاکستانی پی گوتم: ئه و رو  جیژنه و دونی چه ندین که س مانگیان دیوه....گه ر چوومه ژووری گه وره به چه ندین زمان نووسرابوو چیژنه تان لی پیروز بیت.به لام لیره به ته نیایی له ولاتی غه ریبایه تی هه ر له جیژن نه ده چوو و تاموو بونی چیژنی نه بوو...بویه زور دلم گیرابوو بو ولاتی خومان.هیوادارم بو جیژنه که ی دیکه بگه ریمه وه بوکان.


 
 
ریبوار
نویسنده : فواد - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱
 

برای فواد اسماعیل پور 

برای دوست بودن ماندن

برای نوشتن هایش

برای از پا نایستادن هایش 

برای دیدگان تیزبینش

برای غم غصه هایش

برای عشق هایش

برای عاشقی هایش

جیغ بنفشش

برای بوکان سیتی اش

برای دوری اش

برای دوری مان

برای دلتنگی مان

مینویسم 

و تقدیم

به جای همه ناگفته هایم.

(ریبوار)

دوست شاعر و نویسنده ام اسدالله غلامعلی(ریبوار) این شعر را برای من سروده و در صفحه فیس بوکم بر روی وال قرار داده است.وقتی که این شعر را خواندم آنقدر خوشحال شدم که میخواستم گریه کنم.چون میدانم هنوز کسانی را دارم که اگر در این تنهایی غربت یادشان میکنم همیشه به یادم هستند.در سرزمینی که هیچ احساسی وجود ندارد دوستی هایشان را از دور حس میکنم.همین دوست میگفت :برای عشق یاد کافیست اگر باهم نبودیم یاد هم باشیم.پس یادش بخیر .....

 


 
 
یک روز جمعه در بانکوک
نویسنده : فواد - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠
 

1_برنامه صبحگاهی:

صبح روز جمعه دراین شهر شلوغ و پر سرو صدا توی  اتاق ظاهرا آرام و خلوت تنهایی هایم گرفتم خوابیدم.اما آرامش تنها خیالی است که ظاهرا فقط موقع خواب به آدم دست میدهد اگر سر و صدای باز و بسته شدن اتاق های دیگر هتل  و رفت و آمد مردم در کریدور تو را از این خواب آرام بیدار نکند. از همین اینجاست که مراسم صبحگاهی من شروع میشود.بعد از دوش ومسواک و اصلاح صورت، لباس های تمیزم را می پوشم و می روم پایین برای صرف صبحانه ای که اغلب شامل یک نسکافه و چند تیکه بیسکویت شکلاتی میشود.پیرمردی که صاحب هتل است با دیدن من مثل همیشه نیشش باز میشود و میگوید:اوووووووو هاو آر یو مستر فورد....؟هنوز اسم من را اینگونه تلفظ میکند.اما من هرگز به او نگفتم فورد نه مجید جان ! اون فواده ..... چند بار هم گفته چه اسم قشنگ و با کلاسی داری مستر فورد .....اصلا  ماشین فورد آمریکایی را از روی اسم من ساختند خودم نمیدانستم.(د فورد ایزأ  گوود  امیریکن  کار...دید یو سی؟)


 
 
زندگی در غربت
نویسنده : فواد - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤
 

 الان ١۵ روز است که در خارج از کشور هستم.آمدم که بمانم ،آمدم که  اینجا زندگی کنم.صمیمی ترین دوستم میگفت شوخی شوخی داری میری که برنگردی ! گفتم تا زمانیکه غم غربت اجازه ماندن ندهد.حالا باورم شده که جدی جدی رفتم و اینجا ماندگار شدم.تازه ١۵ روز است که اینجام و غم غربت گرفتم.


 
 
‌‌ آسمان کویر
نویسنده : فواد - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
 

حالا که دارم مینویسم وسط یک کویر بکر و رویایی نشسته ام و با آبی آسمان وسوسه انگیز آن آغشته ام.به دور دست که مینگرم تا آخرین جایی که آسمان و زمین به هم میرسند کویر است.و از پشت سر دسته ای کوه های برف گرفته سفید و خاکستری،که با دامنی از ابرهای پنبه ای شکل در زیر پرتو های قرمز و نارنجی فلق ،منظره زیبایی با یک هارمونی شگفت انگیز ساخته است.به قول دوستم رضا که میگفت:«تو باور نکن،کار فتوشاپ است!»
تفنگم را میگذارم روی زمین.فانوسقه ام را باز میکنم و دستانم را به آسمان می گشایم.

نسیم خنکی که صورتم را نوازش می کند مرا به آن سوی رویاها می برد.روح من به پرواز در می آید.شادی را در اعماق وجودم حس میکنم.چشمانم را می بندم و حالا جزئی از این طبیعت شدم.
شب هنگام سرمای وحشی کویر مرا از خواب بیدار می کند.اینجا توی چادر ۱۷ نفر خوابیده اند و من در زیر نور فانوس کنار چراغ علا الدین دارم مینویسم.از چادر بیرون می آیم.نور مهتاب روشنایی دل انگیزی روی کویر میپاشد.صدایی مرا میخواند.هوس گم شدن در این زیبایی را کرده ام.کوله ام را می بندم.چند واژه زیبا در ته کوله ام به هم میخورند و از شوق گفته شدن دوباره مرا به آسمان خیره میکنند.آسمان در شب های کویر مخمل سیاهی است پر از نقطه های نورانی آبی و شهاب سنگ ها وهاله های سفید رویا.ستاره هایی هستند که براق ترند و در ذهن یاغی من پر از وسوسه چیدن.

 

 

ذهن الکن ستاره بشمارد ذهن یاغی ستاره می چیند!

فردا در صبح گاه ستاره های افسری روی دوشم میزنند.

کویر یزد پادگان آموزشی آیت ا...خاتمی ، ۱ روز مانده به پایان دوره آموزشی سربازی...(اصطلاحا نبود یه روز ؟ آش خور؟!!) ۲۷/۱۱/۸۶

 


 
 
خانه ام که دانشگاه شد!
نویسنده : فواد - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
 

چقدر دلم برای خانه ام تنگ شده است.برای بوی گند آشپزخانه و ظرف های نشسته از چند روز پیش ...کتاب و جزوه ها و کاغذ پاره های تلمبار شده روی تخت خواب و روی میزو زیر میز...برای آن برنج های شفته که درست میکردم و تنها خودم اعتراض میکردم.برای سر و صداهای نفرت انگیز واحد بغلی و عربه کشی های بعد از مستی کافه سماوات.برای مسخره بازی ها و شیطنت های بچه گانه ام با امید و داد بیدادهای پروفسور سرخلوتیان....برای اشک های دلتنگی بعد از شراب ویک پوک عمیق سیگاروینیستون لایت...برای شیشه خالی ادکلن هایم و لباسهای چروکیده و نامرتب توی کمد و رفتن به اتوشویی موسیو  در سر کوچه مان.برای آهنگ سه تار رضا سرخلوتیان در خلوت شاعرانه اش و سکوت معنا دار سعید پشت سبیل چنگیزی اش برای نشستن پای خاطرات بی پایان قانع و ماجراهای این سه مرد(ممد و مرتضی و نیما)برای قهقهه های دیاکو و کاوه وقتی که من عصبانی میشدم و سرشان داد میزدم.برای کافی میکس های سینا و جوجه کباب حاصل از جوگیر شدن امید در نیمه شب. برای شب نخوابیدن های قبل از امتحان و ورق بازی تا کله سحر....برای شوفاژی که هرگز درست کار نکرد و کرسی برقی که با بریدن پایه های میز نهار خوری و یک لامپ در زیر آن ساخته شده بود تنها راه گرم شدن ما در زمستان بود.برای شب های گرسنگی و بی پولی و هوس پیتزا دوبه دوی سفارشی.یادش بخیر همه خاطرات ساختمان سایپا.....خانه ای که روزی در آنجا زندگی میکردم.خانه ای که بعد از رفتن ما تبدیل به دانشگاه علمی کاربردی مهاباد شد.


 
 
شکست مشاهیر
نویسنده : فواد - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
 

Famous school failures

Albert Einstein,one of the world's geniuses, failed his university entrance examinations on his first attempt.william faulkner, one of America's noted writers,never finished college because he could not pass his english courses.Sir Winston Churchill,who is considered one of the masters of English language,had to have special tutoring in English during elementary school.Professor Hejar one of the greatest poet and translator of kordestan. First time when his father sent him to school the teacher sent him back Because he could not learn anythings. the teacher believed that he was Subnormal and silly.These few examples show that failure in school does not always predict failure in life.

 


 
 
← صفحه بعد