jighe banafsh

زندگی هایلایت یک بوکانی

 
از راه آهن تا تجریش
نویسنده : فواد - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦
 

طول این خیابان طویل ولیعصر را که  طی می کنی،از طبقات پایین به بالای این جامعه طبقاتی تهران تا پله هفتم توانیر و کوچه های بی در و پیکر هفت پیکر نظامی ،کافه های روشنفکر نشین قبل از میدان ولیعصر و لوکس فروشی ها سانتی مانتال میدان ونک به بالا همه و همه یک پانومرای کامل از رنگ و روی تار این شهر دراندشت به تو نشان میدهد تا بیشتر این حقیقت تلخ را باور کنی که در این جماعت بی حس و حال تو یک غریبه ای....

صدای آواز خوان مطرود صدا و سیما در اتوبوس که به قول خودش سکته کرده است اما میخواهد دل این مردم را شاد کند."جسارت نباشه فکر نکنید من گدا هستم ولی هر چه کرمتان است است...."و سکوت پرمعنای جماعت غمگینی که چند لحظه شاد شده بودند با روی برگرداندن و یکی یکی پیاده شدن از اتوبوس همچنان بر ابهام های روزمره عجیب و غریبت میافزاید.

در صدای آغشه به دود بوق و ترمز ماشین ها در ترافیک میدان ونک به بالا آوای ساز دستفروشان موسیقی در گوشه و کنار پیاده رو این احساس غریب را به تو میدهد که وارد یک جشنواره موسیقی خیابانی شدی که هر کسی در آن هنرش را به خرده پولی و نان شبی میفروشد.

دختری جوان کنار پیاده رو نشسته و گیتارش را بغل کرده و سرش را پایین انداخته که شاید زشتی نگاه های پر ابهام این جماعت را نبیند.صد متر جلوتر پیرمرد ترکه ای آنچنان با سنتورش گرم گرفته که بی شک اگر کسی پول خرد های جلویش را هم بردارد و برود متوجه نمیشود..کمی آنطرف تر چهار جوان که موهای بلندشان را بافته اند با گیتار و ساکسیفن و شیپور یک کنسرت پاپ راه انداخته اند.همیشه وقتی در طول این خیابان راه میروم هندز فری به گوشم میزنم تا وقتی با خودم حرف میزنم کسی فکر نکند خل شده ام.ولی در این تیکه خیابان گوش هایم را باز میکنم تا صداها را بیشتر بشنوم.تا ابهام غریبه ها را بهتر درک کنم.سرپا دفترچه یادداشتم را در میآورم تا دیده ها را خط بزنم و شنیده ها را بنویسم.شاید من هم یک نویسنده خیابانی هستم که در میان این هنرمندان غریب دارم مهارت گم شده ام را پیدا میکنم.


 
 
دروغ های بزرگ چگونه باور میشوند؟
نویسنده : فواد - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠
 

بعضی از آدمها همیشه حرفی برای گفتن دارند.این آدمها گاهی با حرف های شیرین و بعضا بی اساسشان و با خیال پردازی های ذهنی خود کسی یا کسانی را دور و بر خودشان جمع میکنند  و به دنبال خود میکشند.تنها به سمت یک هدف خیالی و رویای جذابی که در دنیای واقعیشان هرگز وجود نداشته و یا حداقل ساخته نشده است.به همین خاطر ذهن ماجراجوی بشر در آرزوی رسیدن و دست یافتن به رویاهای بزرگ هرچند که ساخته ذهن خودش نباشد و از سوی کس دیگری وعده داده شده باشد با کمال میل ترجیح می دهد دروغ های شیرین را باور کند.چون تلاش برای فهمیدن حقیقت دشوار است و شک و دودلی می آورد.اینچنین است که نیچه میگوید:مردم دروغ های بزرگ را بهتر قبول میکنند. همچنین پی بردن به دروغی کی یک عمر باورش داشتیم و با خیال آن آسوده و سرمست بودیم بسیار سخت و ناگوار است.برای همین گاهی ترجیح میدهیم شک و دودلی ها را کنار بگذاریم و حقیقت عیان را نادیده انگاریم.ساده بگویم گاهی به زور خودمان را گول میزنیم.و به قول شامو: سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول می گیرد.


 
 
پیام تسلیت!
نویسنده : فواد - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٠
 

ساعت 12 شب:

رحمان:پس فردا من دارم میرم ...تو برای شب یلدا با من برمیگردی شهرستان؟

من:حتما....بعد از سالها دوری بلاخره این یلدا پیش پدر و مادرم خواهم بود.

ساعت 6 صبح فردا:

رحمان:بلند شو بریم بوکان....

من:مگه قرار نبود پس فردا بریم؟اتفاقی افتاده؟مادرم حالش خوبه؟

رحمان:نه چیزی نیست.مادرت گفته زودتر برگردید بوکان.

ساعت 8 صبح:

من:چرا اینقدر تلفنت زنگ میخوره؟مادرم حالش خوبه؟

رحمان:من همیشه وقتی تو جاده هستم بهم زیاد زنگ میزنن.

ساعت 3 بعد از ظهر:

اس ام اس تلفن:سلام فواد جان ....چطوری عزیزم؟ بهت تسلیت میگم.

من:رحمان چی شده؟مادرم حالش خوبه؟

رحمان:فواد جان مادرت مرد.

من:....


 
 
چه خبر؟
نویسنده : فواد - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦
 


پیامی که حاوی هزاران حرف و سوال و جواب نگفته است.
اما عموما چون هیچ حرفی برای گفتن نداریم یا نمیخواهیم خبردار شوند با یک جواب زیرکانه "سلامتی" خود را از کل ماجرا ها کنار میکشیم.
امشب وقتیکه یک اس ام اس با این مزمون از برادرم دریافت کردم میفهمم که طبق معمول یک حرفی یا خبری روی دلش گیر کرده که حتما باید بزند.اما همین جوری دوست دارد از او بپرسی چه خبر از......
دیشب دوستی بعد از چند سال به من 

زنگ زد و به طرز ناشیانه ای از من پرسید:چه خبر؟و من دقیقا میتوانستم حدس بزنم منظورش این بود که چه خبر از دوست صمیمی ات؟؟؟؟؟از وقتیکه از دوست دخترش جدا شده چطور زندگی میکند؟فلانی چیکار میکنه؟هنوز زن نگرفته؟هنوز مجرده یا کسی رو داره.....بیکاره؟ احساس بدبختی نمیکنه؟ایا حقیقت دارد که دیگر به خاطر او ازدواج نمیکند؟چون همین دختری که چند سال از من خبر نداشت دوست صمیمی دوست دختر فلانی بود.و دوست صمیمی من همان لحظه کنارم نشسته بود و جواب های من را کنترل میکرد.چون باید وانمود میکردم تو که نیستی زندگی همچنان ادامه دارد.....عادی تر از همیشه !
اصلا ما هم به پیشنهاد این دو نفر بود که با هم دوست شدیم ولی دقیقا یادم نیست که چطور؟چرا و کی ،دیگر از هم بیخبر شدیم.
حالا بعد از سالها فهمیدم که کلا نقش دوستی ما دو نفر فقط برای خبر رسانی از وضعیت دوستی دو نفر دیگر بوده است.
گاهی وقتی کسی میپرسد چه خبر؟دلم میخواهد یک آه سرد و سرخ از ته دل بکشم و به نقطه ای دور خیره شوم و تنها سکوت کنم.
(حال ما خوب است،اما تو باور نکن رقیق )
از یاداشت های فوادیسمی

 
 
 
نویسنده : فواد - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩
 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن


 
 
‌‌ آسمان کویر
نویسنده : فواد - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
 

حالا که دارم مینویسم وسط یک کویر بکر و رویایی نشسته ام و با آبی آسمان وسوسه انگیز آن آغشته ام.به دور دست که مینگرم تا آخرین جایی که آسمان و زمین به هم میرسند کویر است.و از پشت سر دسته ای کوه های برف گرفته سفید و خاکستری،که با دامنی از ابرهای پنبه ای شکل در زیر پرتو های قرمز و نارنجی فلق ،منظره زیبایی با یک هارمونی شگفت انگیز ساخته است.به قول دوستم رضا که میگفت:«تو باور نکن،کار فتوشاپ است!»
تفنگم را میگذارم روی زمین.فانوسقه ام را باز میکنم و دستانم را به آسمان می گشایم.

نسیم خنکی که صورتم را نوازش می کند مرا به آن سوی رویاها می برد.روح من به پرواز در می آید.شادی را در اعماق وجودم حس میکنم.چشمانم را می بندم و حالا جزئی از این طبیعت شدم.
شب هنگام سرمای وحشی کویر مرا از خواب بیدار می کند.اینجا توی چادر ۱۷ نفر خوابیده اند و من در زیر نور فانوس کنار چراغ علا الدین دارم مینویسم.از چادر بیرون می آیم.نور مهتاب روشنایی دل انگیزی روی کویر میپاشد.صدایی مرا میخواند.هوس گم شدن در این زیبایی را کرده ام.کوله ام را می بندم.چند واژه زیبا در ته کوله ام به هم میخورند و از شوق گفته شدن دوباره مرا به آسمان خیره میکنند.آسمان در شب های کویر مخمل سیاهی است پر از نقطه های نورانی آبی و شهاب سنگ ها وهاله های سفید رویا.ستاره هایی هستند که براق ترند و در ذهن یاغی من پر از وسوسه چیدن.

 

 

ذهن الکن ستاره بشمارد ذهن یاغی ستاره می چیند!

فردا در صبح گاه ستاره های افسری روی دوشم میزنند.

کویر یزد پادگان آموزشی آیت ا...خاتمی ، ۱ روز مانده به پایان دوره آموزشی سربازی...(اصطلاحا نبود یه روز ؟ آش خور؟!!) ۲۷/۱۱/۸۶

 


 
 
شکست مشاهیر
نویسنده : فواد - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
 

Famous school failures

Albert Einstein,one of the world's geniuses, failed his university entrance examinations on his first attempt.william faulkner, one of America's noted writers,never finished college because he could not pass his english courses.Sir Winston Churchill,who is considered one of the masters of English language,had to have special tutoring in English during elementary school.Professor Hejar one of the greatest poet and translator of kordestan. First time when his father sent him to school the teacher sent him back Because he could not learn anythings. the teacher believed that he was Subnormal and silly.These few examples show that failure in school does not always predict failure in life.

 


 
 
صورت زخمی
نویسنده : فواد - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٥
 

 

 

 صورت زخمی وقتی به خانه برمیگشت به این فکر میکرد که چقدر تحقیر شده بود.وقتی که کارفرما او را به اشتباهی که نکرده بود متهم  کرد و چه بهانه واهی برای نپرداختن پولش پیدا کرده بودند.داشت فکر میکرد که چطور انسانها به خاطر فقر و سادگی استثمار میشوند و چاره ای جز تو سری خوردن و توهین شنیدن ندارند. از روز اول که وارد کارخانه میشوی با روی خوش و تعریف و تمجید از اهمیت کاری که میکنی و حرف های  باکلاس مابانه تو را جذب میکنند.تا هر چه در توان داری برای پیشرفت کارت انجام دهی  بعد از یک ماه چند کاغذ را جلویت میگذارند که این فاکتور حقوقت  را امضا کن و انگشت بزن و آن برگه تسویه حساب کذایی را هم  امضا کن و  انگشت بزن که در سلامت کامل و صحت عقل تایید میکنی تمام حق و حقوق خود را از شرکت دریافت نمودی و هیچ اعتراضی نداری تا حقوقت را ازحساب داری بگیرند. و این روند هر ماهه تکرار میشود اما هنوز هیچ خبری از حقوقی که قرار است حسابداری پرداخت کند نیست.چون از میلیون ها تومان اعتبار دریافتی شرکت حق تقدم با عیاشی های روسا و سفر دوبی و ماشین های مدل بالا و سرمایه گذاری های دیگری می شود که حقوق ناچیز کارگرتو سری خوری مثل او در آن گم میشود اصلا به چشم نمیآید.صورت زخمی تازه یادش افتاد که این همه کار پر زحمت و مشقت را چه با جان و دل انجام داده است تا همه از او راضی باشند.وقتی که تمام زورش را به کار میبرد تا آن میلگرد زمخت و سرکش را در بین گیره و پنجه های دستش خم کند آن میله مثل فنر از جا در رفت و پوست صورتش را پاره کرد و از هم درید. همان روز که برای مداوا او را به بیمارستان بردند فهمید تاکنون برای کارگران هیچ بیمه ای رد نکردند و یک زخم عمیق و زمخت از این کارش تا ابد به یادگار باقیست.تا هر وقت در آینه به صورت خودش نگاه میکند یاد بدبختی هایش بیفتد.. تمام این فکرها به اندازه توهین و تحقیری که شنیده بود و زخمی که روی دلش بود رنجش نمیداد.غم بزرگی در دلش بود و نمیدانست با چه رویی به خانه برود و چگونه به زنش بگوید که از کار اخراج شده ....مگر تمام چشم امید خانواده به دست نان آورشان نیست.صورت زخمی یک لحظه  ایستاد و راه خود را کج کرد و به جای اینکه به خانه برگردد راه کارخانه را در پیش گرفت.پیش خود فکر کرد اگر دوباره او را ببینم برایش توضیح میدهم،التماسش میکنم، به پایش می افتم ...پیش او تحقیر شوم بهتر است تا پیش زن و بچه ام ....اما اگر موافقت نکرد چه؟مگر قلب سنگی او هم به رحم میآید؟حداقل شاید موافقت کند دوباره برگردم سر کار....اصلا از حقوق هم حرفی نمیزنم و بیشتر از همیشه برایش کار میکنم.شاید خوشش بیاید و سر ماه برای تشویق کمی هم پاداش بدهد.اما باز هم سر جایش ایستاد چون یادش افتاد که کودکش مریض است و برای خرج دوا و دکتر کودکش و برای کرایه عقب افتاده خانه اش و پس دادن قرض دوستش و.برای این همه گرانی و برای...... احتیاج به پول دارد از طرفی مخارج سنگین زندگی  که روی دوشش سنگینی میکرد حتی سنگین تر از آن قطعه بتنی که چندی پیش بلند کرده بود و دیسک کمر گرفته بود . اگر باز هم کار کند و از پول خبری نباشد هیچ اتفاق تازه ای نمی افتد و وضع از این هم بدتر میشود.بین دو راهی گیر کرده بود.دلش می خواست برود پیش رئیس و گلویش را فشار دهد و با تنفر تمام آن پولهایی که حقش بود از حلقومش بکشد بیرون اما زانو هایش سست شده و هیچ قدرتی حتی برای راه رفتن هم  نداشت.

در دفتر جناب رئیس بیلان مالی شرکت را جلویش گذاشته بود و داشت تق و توق روی دکمه های ماشین حساب میکوبید. یک لحظه مکثی کرد و در حالیکه چخماق سبیلش را بین دو انگشت تاب میداد یک پوک عمیق  از سیگار کاپیتال کشید و فکر کرد که باید به مدیر داخلی بگویم چند کارگر دیگر را اخراج کند تا کمی  از هزینه های اضافی جلوگیری کند.در عوض بقیه کارگران از ترس اخراج شدن بهتر کار میکنند و کار قبلی ها را هم انجام میدهند.اینطوری راندمان کار هم افزایش می یابد.اول آنهایی که قدتر هستند اخراج میکنم تا کسی فکر اعتصاب به سرش نزند.پول چند ماه اول را هم پرداخت میکنیم تا همه راضی باشند.رئیس روی صندلی گردانش چرخی زد و با نعره ای چندش آور خمیازه کشید.و با فریاد مهیب همیشگی اش به راننده ای که بیشتر نقش پادو او را داشت گفت ماشینش را از پارکینگ ببرد بیرون ، خودش هم پالتوی بارانی اش را به تن کرد و کیف سامسونت را برداشت. یک چشمکی به دخترک منشی زد و از در اتاق رفت بیرون.جلوی در شرکت مردی که یک زخم عمیق روی صورتش داشت  کاملا زیر باران خیس شده بود و پاهایش میلرزید.رئیس با تمام فیگور باکلاس مابانه اش یک پوک از سیگار کاپیتال کشید و با چابکی خاصی به داخل ماشین مدل بالایی که راننده پشت آن بود پرید.صورت زخمی با لهجه غلیظ کردی اش فریاد زد آقایی موهندیس.....آقایی موهندیس..... من با شوما کار دارم ....... ماشین مدل بالای مشکی از توی چاله ای که در آن آب جمع شده بود به سرعت رد شد و تمام گل و لای و لجن خیابان  را روی تن نحیف  صورت زخمی پاشید.او مثل کرم خاکی شده بود که تمام تنش بوی گل و لجن و خستگی کار کثیفی را میداد که هر روز صبح زود تا شب با مشقت و زحمت در آن میلولید. غرورش به کلی  شکسته شده بود و برای یک لحظه تمام افکار ناراحت کننده در ذهنش تداعی شد. سر جایش  نشست و یک نخ سیگار بهمن روشن کرد وقتی دست روی صورتش کشید رنگ خون گرفته بود. از زخم کهنه اش داشت خون میچکید. دستش را روی دیوار کارخانه کشید تا خون را از آن پاک کند.دوباره دستش را روی صورتش مالید و با رنگ خونش تمام دیوارهای کارخانه را با قرمز کرد  و روی دیوار نوشت :مرگ بر سرمایه داری خونخواران .....دیگر هیچ جانی برایش نمانده بود همان جا زیر شعاری که  نوشته بود افتاد روی زمین و چشمانش را بست.صبح روز بعد که کارگران وارد کارخانه شدند با دیدن این صحنه بسیار خشمگین شدند و تن بی جان صورت زخمی را روی دوششان گرفته و با تمام قدرت شعار میدادند :مرگ بر سرمایه دار خونخوار.....

 


 
 
ئه ری ماموستا بقی‍ژینم ده نگم ده بیستی؟
نویسنده : فواد - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
 

شه وانه تا دره نگان خه وم لی ناکه وی....وه ک  شه م شه مه چوره م لی هاتووه! دوشه ویش خه و نیکی سه یریم دی....خه و نی ئه و بوو دیسان...هه موو جاریک ئاوا خوی ده خاته وه بیرم.میشکم تیکه لاو بووه......باسی ئه و  کی‍‍ژوله ناسکو له باره به له نجه و لاره  مهابادیه که دلم پیوه ی بوو ده که م .....خو هه ر دلم نه بوو...میشکم،بیرم،روحم،جه سته م هه مووشتیکم  بوو....من هه ر نه بووم.هه رچی بوو بو ئه و بوو و نیگایه کی ئه وینم بوو، خو من نووسه ر نه بووم! که وا بوو ، ئه وه ش بووم.ده ی بووای لی هات؟.بو وا هاتو بو وا چوو؟داخودا ئیستا چی ده کات؟ره نگه ئیستا قولی له قولی میرده سه رمازه له که ی نابی و به شه قاموو کولانه کانی  سابلاغ دا ده گه ریت....ئاخ منی که ر چه نده ی بیر ده که م.ته نیا بیر؟ته واوی روحم.ته واوی  جه سته وگیانم.ته واوی  ده ماره کانم .ته واوی هه ستم ورده ورده ی جه سته ی ته مه نا ده کات.به لام ئیستا هه ر بیره وه ریکی تال ودل ته زینی بو من ماوه ته وه.ئاخ چه نده تاله ....وه ک ئه و رو‍‍ژانه ی  که له سیبه ری دا ره شوره بیده کانی حه وشه ی پشته وه ی زانکو  له سه ری  راده وه ستام که له پولی زانکو بیته ده ری تا بو چه ن چرکه یه ک سه یری  که موو ئه ویش  نه ده هات. یان ئه و شه وانه ی تا به یانی سیپه م داده نا له به ر درگای ماله که یان  بیته به ر په نجیره و نه ده هات .نه یده هیشت  هه ر چرکه یه ک سه یری که م . ئه و زالمه ئه و نده شی لی ده ریغ ده کردیم .دو سال و دو مانگ و سی روژ بووله رووم هه ل نه ده هات پی بلیم چه نده م خوش ده وی .هه ر تا پیش دمی ده چوموو له شه رمدا تیکه لم ده کرد.جاریک له ژووری خیندنه وه ی کتیب خانه بوو که چوومه لای دانیشتم.کتیبو کاغه زه کانیم له ‍ژیر ده ستی کیشاو له سه ری نووسیم خوشیم ده ویی. ئه وه ویش چاوی لی نه کردم و هه ر ده له ی هیچ روی نه دابی سه ری له سه ر  کتیبوو ده فته ره که ی داخست....جاریکی دی به ده نگی به رزه وه  پر به و سا لونه  گه وره یه قیژاندم:له گه ل تومه ...ده لیم خوشیم ده وی ! گوتی:باشه باش ، مه قیژینه،به خولای حالی بووم.. دو ساعات قسه م بو کرد و ژوماره موبایله که شم لی وه رگرت......پیم سه یر بوو ...قه ت ئا وا ئازا نه بووم.

له و رو‍ژه وه  بوو به دوستم . له و رو‍ژه وه چیروکی منیش ده ستی پی کرد.نا کوره ،دو سال و دو مانگ و سه روژ بوو ده ستی پی کردبوو.به لام له و روژه وه من بووم به نووسه ری ئه و چیروکه .خو من نووسه ر نه بووم.به لام بو ئه و  ئه وه ش بووم .ئه ویش ئه وه نده ی ده رس خویند تا بوو به ماموستای زانکو.

ئه ری ماموستا ئیستا بقی‍ژینم ده نگم ده بیستی؟ده بی بنووسم بوت که خوشم ده وی، یان به ده نگی به رز بقیژینم .ئه وه نده به رز که زیقه م بچیته ئا سمان وه ک زیقاندنی بنه وش  ....