jighe banafsh

 
رمال هم که شدیم.....
نویسنده : فواد - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩
 

مثل این تایلندی ها که همه یه سیستم دم و تشکیلات مجسمه بودا و دسته گل یاس و عود و .......روی تاقچه هاشون میزارن من هم همیشه پشت میز کارم که میشینم روی تاقچه بالای سرم یه کتاب قرآن هست که مثلا نشون بدم ما هم به این اعتقاد داریم.امروز دوتا خانم کامبوجی مشتری داشتم که از روی این علامت گویا فهمیده  بودن من مسلمونم و با زبون اشاره کتاب قرآن رو نشون میداد و بعد بند انگشتش رو نشون میداد.من گیج شدم....خدایا این چی می خواد؟یه قرآن کوچیک از توی کشوی میزم در آوردم و بهش دادم.ازم گرفت و چندتا ورق زد....بعد به همون زبون اشاره خودش بهم فهموند که اینو برام تو یه کاغذ بنویس .....گفتم برای چی می خوای ...بعد پشتشو کرد به من و گوشه پیرهنشو زد بالا ..... یک تسبیح به دور کمرش آویزون کرده بود.من هم قضیه رو گرفتم.پیش خودم فکر کردم اگه قرآن بنویسم براش اینم دور کمرش آویزون کنه که درست نیست.قرآن رو باید خوند حتی اگه عربی اون رو هم متوجه نشی باز به درد نمی خوره.......یاد داستان موسی و شبان افتادم.این که زبون نمیفهمه من چطوری توجیهش کنم که این چیزی که تو فکر میکنی خرافاته ،سرکاریه!یه کاغذ کوچیک در آوردم و فکر کردم که چی بنویسم که درخور دور کمر این خانم باشه و روش نوشتم:( بر چشم بد لعنت! این باسن مبارک از شر شیطان و بلای ناجور به دور......)بعد هم تاش کردم و بوسیدمش و دادم دست این خانم خرافاتی .......فقط رمالی نکرده بودیم که اونم امروز تجربه کردیم.پیش خودم گفتم که همه جای دنیا مردم ساده و بدبخت پیدا می شوند و بعضی ها هم چه خوب و زیرکانه از این سادگی عوام الناس سو استفاده می کنند.


 
 
انفجاری که دودش به چشم ما ایرانی ها رفت!
نویسنده : فواد - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 

یک دیوانه سنگی را در چاه میاندازد که هزار عاقل نمیتوانند درش بیاورند.

مگر میگذارند که اینجا هم راحت باشی؟چند روز پیش خبر انفجار تایلند توسط ایرانی ها در همه اخبار جهان پیچید.

این خبر را بارها از زبان مردم اینجا شندیم .تمام تایلندی هایی که به نوعی من را میشناختند یا تازه میفهمیدند که من ایرانی هستم با اکراه برایم تعریف می کردند میدانی ایرانی ها چه کار کردند؟؟؟؟؟انگار که من باعث و بانی این کار شدم.

همین الان داشتم در اخبار میخواندم که نخست وزیر اعلام کرده ما باید بیشتر مواظب ایرانی ها باشیم و تمام ایرانی هایی  که از 6 ماه گذشته تاکنون اینجا آمده اند چک میکنیم.

یک مقام اداره مهاجرت اعلام کرده که باید مقرارت جدید و دشوارتری را برای دادن ویزا به ایرانیان در نظر بگیریم.تازه یادم آمد که با چه مصیبتی ویزای یک ساله گرفتم.یعنی از این هم دشوارتر؟؟؟؟

اینجا چهره ایرانی ها را از 10 فرسنگی هم تشخیص میدهند.میگویند هر جا دیدی که یک نفر با لباس خواب آمده خیابان یا دیسکو شک نکن که ایرانی است.چون تا حالا ندیدیم نمیدانیم فرق تی شرت و عرق گیر رکابی چیست.90 درصد از مردمی که در خیابان واکینگ استریت میبینی ایرانی هستند.خیابانی که مرکز دیسکو و بار و فاحشه و هم جنس باز و دوجنسه بازها است.حتی پلیس توریسم فارسی زبان هم برای آنهایی که زبان نمیفهمند گذاشتند. فاحشه های تایلندی همه فارسی صحبت کردن را مثل بلبل یاد گرفتند چون خیلی به دردشان میخورد.اینجا ایرانی های تازه وارد فکر میکنند همه زن ها و دخترها فاحشه هستند و به همه گیر میدهند. و در همین کشور آزاد خیلی ها از حول ازادی میافتند توی دیگ زندان.....چون ما ایرانی ها تا حالا از این آزادی ها ندیدم جنبه آزادی هم نداریم.300 نفر ایرانی در زندانهای تایلند هستند که 149 نفرشان به جرم حمل و فروش مواد مخدر دستگیر شدند.

دیروز یک مقام پلیس اعلام کرده که به دنبال یک نفر دیگر از تیم 5 نفره بمب گذار ایرانی هستند که در تایلند آزادانه میچرخد و مردم تایلند آگاه باشند و مواظب باشند.این پیام یعنی مردم هر ایرانی که دیدند باید خودشان را جمع و جور کنند  که یک وقت بمبی چیزی نداشته باشد.

کشوری که قسمت زیادی از درآمدش از راه صنعت توریسم کسب میشود طبعا بایستی به موضوع تامین امنیت توریستها خیلی اهمیت بدهد.و هر گونه نا امنی و خبری که باعث خدشه دار شدن صنعت توریسم شود به شدت با ان برخورد کند.مسله تروریسم و بمب گذاری هم دقیقا چیزی است که موجب دلنگرانی توریستها و اجتناب از سفر به چنین کشورهایی میشود.از طرفی اخلاق خود تایلندی ها و مخصوصا رسانه های تایلندی در یک کلاغ چل کلاغ کردن و شاخ و بال دادن به یک خبر می تواند این مسئله را تشدید کند.مخصوصا در جریان سیل اخیر هر روز از تمام کانال های تایلند خبر سیل عظیم بود و استرسی که در دل مردم مینداختند که فردا در فلان جا سیل میاید و همه آماده باشند.در حالیکه ما 3 ماه تمام در منطقه پتونام منتظر بودیم که همین فردا سیل به آنجا برسد.بدتر از خود سانحه سیل استرسی بود که همه مردم داشتند.نتیجه  این استرس ها این شد که بسیاری از پروازهای خارجی به تایلند کنسل شد و به گفته مدیر بزرگ ترین هتل تایلند(نو وتل) 90 درصد از اتاق هایی که برای ماه ژانویه خارجی ها بوک کرده بودند کنسل شد یعنی یک ماه بعد از اتمام کامل قضیه سیل! این در حالی بود که در همین زمان شبکه خبری اسیا نیوز اعلام کرد که ورود مسافران به کشور سنگاپور آنقدر زیاد است که در فرودگاه بدون تشریفات گمرگ همه وارد میشوند.

خلاصه از هر طرف که به قضیه نگاه کنی این ماجرا آخر عاقبت خوشی برای ما پاسپورت داران ایرانی در تایلند به جا نمیگذارد.و انگار که این انفجار پیش آمده فقط دودش توی چشم ما رفت!


 
 
حس خوبی ندارم.
نویسنده : فواد - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
 

نه همیشه ولی بعضی وقتها بعضی وقتها .....چقدر آدم دلش میگیرد.شاید شما به من بگویید تنهایی،بی همزبانی،غم غربت.....اگر این را به مادرم هم بگویم همین جواب را میدهد و سرانجام نتیجه میگیرد که من باید زن بگیرم.ولی باور کنید تمام این مشکلات مذکور را با هم جمع کنید آنقدر هم مشکل نیستند که روح و روان نازک نارجی من را به هم بریزد.من فقط دلم از نامردی ها گرفته.از اینکه هر چه خوبی کنی به کسی با نامردی جوابت را بدهد. در این دنیای کثیف دیگر به هیچ کسی میتوانی اعتماد کنی.؟جواب خوبی خنجر از پشت است و دروغ دیگر بزرگترین گناه نیست بلکه یک امر عادی و روزمره است.که همه آن را به کار میگیرند.دلم میخواست از خوبی ها بگویم اما دیگر رمقی نمانده است که با عشق بنویسم.دیگر حس خوبی ندارم.کجایی انرژی مثبت.کجایید حرفهای دلخوشکنک.همش حرفهای گنده گنده و عمل پوچ! این هم از خصلت های بارز ما ایرانی ها......خوش باشید ای ایرانی ها.....


 
 
آخر خط
نویسنده : فواد - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

 تا حالا فکر کرده اید اگر به شما بگویند فقط تا چند روز دیگر زنده هستید چه احساسی خواهید داشت؟چه برنامه ای برای این چند روز باقی مانده عمرتان دارید؟شاید اگر همه آدم ها از اول تاریخ و زمان دقیق مرگشان را میدانستند هرگز به این راحتی و خیال آسوده زندگی نمیکردند.چون ترس از مرگ همیشه در ذات ماست.شجاع ترین و قدرتمندترین انسان هم در برابر این سایه تاریک زندگی که همیشه در تعقیب آنهاست میترسند.حتی صادق هدایت که با این سایه تاریک زندگی اش رفیق شده بود و برای او مینوشت از زندگی تلخ بوف کور برایش تعریف میکرد از مرگ میترسید و در زنده به گور هم بارها تا نزدیکی گورستان میرفت ولی از مردن وحشت داشت .همه این آدم ها وقتی که مرگ به سراغشان میآید مثل موش به دنبال سوراخی میگردند تا از آن بگریزند اما افسوس که هیچ راه گریزی نیست و شتریست که در خانه همه میخوابد.من یکی ترجیح میدهم زمان مرگم را ندانم.کاری ندارم که نوستراداموس پیشبینی کرده باشد که یک سال دیگر همین موقع آخر خطیم یا اینکه سازمان ناسا حرکت خشمناک شهاب سنگ غول آسا را به سوی زمین ردیابی کرده است.ترجیح میدهم باور نکنم حتی اگر واقعیت هم داشته باشد چون برای پنج سال آینده زندگی ام کلی برنامه ریزی کرده ام و به عشق هدف هایی  که دارم میخواهم زنده بمانم .

چند روزی است که شایعه وقوع سیل همه جا را مثل سیل پر کرده و همچنان که در شهرهای دیگر تایلند سیل رخ داده  ما هم هر روز منتظریم که این باران های شدید که عصرها شروع به باریدن میکند بالاخره بند نیاید و همه جای شهر بانکوک را آب بگیرد.از آنجا که دولت قول داده حتما تا پنج روز دیگر سیل بزرگی در بانکوک میآید و خیال همه از این بابت راحت باشد.اما خیال ما هنوز راحت نیست و ظاهرا فقط ترسش برای ما میماند.همین الان داشتم به شاگردم میگفتم ترس از وقوع از خود واقعه هم بدتر است.و جملاتی که الان دارم مینویسم برایش به انگلیسی ترجمه میکنم که باعث خنده او شده است.انگار خیلی هم ناراحت نیست از وقوع سیل چون به خیالش چند روز میرود هالی دی و در خانه استراحت میکند.تازه حقوق مجانی هم دریافت میکند.کاش من هم این طوری بودم.واقعا چه نعمت بزرگی است بی خیالی ....چرا واقعا این همه زحمت و درد سر برای زندگی که میدانیم در پس آن مرگ است.و باز هم به شعار همیشگی خودم میرسم :ای راحتی برایت چه سختی ها که نمیکشیم!


 
 
فواید صداقت
نویسنده : فواد - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥
 

من از آدامس جویدن خوشم نمی آید مخصوصا از کسی که با آدامسش سر و صدا درست کندو بادکنک بازی کند بیزارم.متاسفانه کارگر جدیدم عادت دارد که همیشه این لنگه کفش پاره در دهانش آویزان باشد و من را با این کارش دیوانه میکند.ولی تا حالا به او تذکر ندادم و همیشه وقتی این کار را میکند با لبخندی تصنعی به او نگاه میکنم.ولی چند بار گفتم جلوی مشتری این کار درست نیست.وقتی حرف میزند در حالت عادی زبانش میگیرد وقتی که آدامس میجود و انگلیسی حرف میزند کلماتش کلا قاطی پاطی میشود.مثل رادیوی خراب که خش خش میکند.با اینکه زبان هندی و تایلندی هم بلد است با همه مشتری ها فقط انگلیسی صحبت میکند.همیشه فکر میکردم از من شلخته تر وجود ندارد ولی الان که او را میبینم فهمیدم تا حالا اشتباه میکردم.بی خیالی و گیجی هم بخشی از خصوصیات این بشر است.گه گداری اگر زرنگ باشد از زیر کارش در میرود.ولی بدبختی اینکه زرنگ هم نیست.بالعکس خیلی هم پخمه است.از خودم لاغر مردنی تر و قد کوتاه تر و مثل خودم کچل است.خیلی از مشتری هایم می پرسند  این برادرت است؟بعضی وقتها که میبینم همه جا به هم ریخته و نامرتب است برای اینکه به او نشان دهم کار کردن چطوری است مثل فرفره میافتم به جان جنس ها و تمیز کردن.بعضی وقتها فکر میکنم بهتر بود او جای من مینشست و من کارهای او را انجام میدادم.اصلا چرا او را استخدام کردم؟روز اولی که میخواستم او را استخدام کنم از او تست گرفتم از بین 6 آزمون فقط یکی را قبول شد.و همان یکی باعث استخدام شدنش در فروشگاه من شد.یعنی آدم صادقی است.میتوانم به او اعتماد کنم.وقتی که نیستم خیالم راحت است پولی از دخل کم نمیشود.پیدا کردن آدم های صادق خیلی سخت است برای همین نمیخواهم او را از دست بدهم.


 
 
[dc
نویسنده : فواد - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸
 

جیژنی ره مه زان له هه موو موسولمانان پیروز بیت یا ره ببی.....

چه نده م پی خوش بوو ئیستا له بوکان بایه م.لای خزموو تایفه و مالی بابم...نازانم ئه و رو له بوکان جیژنه یا نا...به لام حه تا له بیرمه هه موو سالیک مه لاکان به دزیوه به خه لکی رایانده گه یاند که جیژنه.چونکه چیژنی ده وله تی له ئیران روژیک له دوایه.....هه میشه روژیک له پیشدا ئیواری ده گه ل بابم ده چوینه سه ربانی مالی چاومان له مانگ ده کرد.ئه وه ش عاده تی هه موو سالیکمان بوو بابم گوی له قسه ی که س نه بوو .گه ر بوخوی مانگی به چاوی خوی دیبایه به تیرادیوی ده یکرد به چیژنوو به هه موو خزموو که سیش رای ده گه یاند که چیژنه.....به لام ئه و سال به داخه وه مه جالم نه بوو که له گه ل بابم چاو له مانگ بکه ین ......به یانی بو نویژ چوومه مزگه وت که پارشیو بکه م.له مانگی ره مه زاندا له و مزگه وته که نزیک مالی منه پاکستانیکان هه موو به یانیه ک نانوو چیشتیان  ساز ده کرد بو پارشیو و هه ر وه ها کاتی به ر بانگیش چیشتیان ده دا به خه لک.....وه کوو شایی دی هاتی خومان له سه ر مه جوعمه  روی ده که ن.دو سی نه فه ر لیی خر ده بنه وه به په نجه نان ده خون.تا ئیستاش نه مزانیبوو به په نجه نان خواردن چ لزه تیکی هه یه ....

له بیرم چووه ..... ئه ری باسی چم ده کرد؟ ئه و رو به یانی چووم بو مزگه وت که سی لی نه بوو له به ر درگا لاویکی پاکستانی پی گوتم: ئه و رو  جیژنه و دونی چه ندین که س مانگیان دیوه....گه ر چوومه ژووری گه وره به چه ندین زمان نووسرابوو چیژنه تان لی پیروز بیت.به لام لیره به ته نیایی له ولاتی غه ریبایه تی هه ر له جیژن نه ده چوو و تاموو بونی چیژنی نه بوو...بویه زور دلم گیرابوو بو ولاتی خومان.هیوادارم بو جیژنه که ی دیکه بگه ریمه وه بوکان.


 
 
ریبوار
نویسنده : فواد - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱
 

برای فواد اسماعیل پور 

برای دوست بودن ماندن

برای نوشتن هایش

برای از پا نایستادن هایش 

برای دیدگان تیزبینش

برای غم غصه هایش

برای عشق هایش

برای عاشقی هایش

جیغ بنفشش

برای بوکان سیتی اش

برای دوری اش

برای دوری مان

برای دلتنگی مان

مینویسم 

و تقدیم

به جای همه ناگفته هایم.

(ریبوار)

دوست شاعر و نویسنده ام اسدالله غلامعلی(ریبوار) این شعر را برای من سروده و در صفحه فیس بوکم بر روی وال قرار داده است.وقتی که این شعر را خواندم آنقدر خوشحال شدم که میخواستم گریه کنم.چون میدانم هنوز کسانی را دارم که اگر در این تنهایی غربت یادشان میکنم همیشه به یادم هستند.در سرزمینی که هیچ احساسی وجود ندارد دوستی هایشان را از دور حس میکنم.همین دوست میگفت :برای عشق یاد کافیست اگر باهم نبودیم یاد هم باشیم.پس یادش بخیر .....

 


 
 
یک روز جمعه در بانکوک
نویسنده : فواد - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠
 

1_برنامه صبحگاهی:

صبح روز جمعه دراین شهر شلوغ و پر سرو صدا توی  اتاق ظاهرا آرام و خلوت تنهایی هایم گرفتم خوابیدم.اما آرامش تنها خیالی است که ظاهرا فقط موقع خواب به آدم دست میدهد اگر سر و صدای باز و بسته شدن اتاق های دیگر هتل  و رفت و آمد مردم در کریدور تو را از این خواب آرام بیدار نکند. از همین اینجاست که مراسم صبحگاهی من شروع میشود.بعد از دوش ومسواک و اصلاح صورت، لباس های تمیزم را می پوشم و می روم پایین برای صرف صبحانه ای که اغلب شامل یک نسکافه و چند تیکه بیسکویت شکلاتی میشود.پیرمردی که صاحب هتل است با دیدن من مثل همیشه نیشش باز میشود و میگوید:اوووووووو هاو آر یو مستر فورد....؟هنوز اسم من را اینگونه تلفظ میکند.اما من هرگز به او نگفتم فورد نه مجید جان ! اون فواده ..... چند بار هم گفته چه اسم قشنگ و با کلاسی داری مستر فورد .....اصلا  ماشین فورد آمریکایی را از روی اسم من ساختند خودم نمیدانستم.(د فورد ایزأ  گوود  امیریکن  کار...دید یو سی؟)


 
 
زندگی در غربت
نویسنده : فواد - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤
 

 الان ١۵ روز است که در خارج از کشور هستم.آمدم که بمانم ،آمدم که  اینجا زندگی کنم.صمیمی ترین دوستم میگفت شوخی شوخی داری میری که برنگردی ! گفتم تا زمانیکه غم غربت اجازه ماندن ندهد.حالا باورم شده که جدی جدی رفتم و اینجا ماندگار شدم.تازه ١۵ روز است که اینجام و غم غربت گرفتم.


 
 
‌‌ آسمان کویر
نویسنده : فواد - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
 

حالا که دارم مینویسم وسط یک کویر بکر و رویایی نشسته ام و با آبی آسمان وسوسه انگیز آن آغشته ام.به دور دست که مینگرم تا آخرین جایی که آسمان و زمین به هم میرسند کویر است.و از پشت سر دسته ای کوه های برف گرفته سفید و خاکستری،که با دامنی از ابرهای پنبه ای شکل در زیر پرتو های قرمز و نارنجی فلق ،منظره زیبایی با یک هارمونی شگفت انگیز ساخته است.به قول دوستم رضا که میگفت:«تو باور نکن،کار فتوشاپ است!»
تفنگم را میگذارم روی زمین.فانوسقه ام را باز میکنم و دستانم را به آسمان می گشایم.

نسیم خنکی که صورتم را نوازش می کند مرا به آن سوی رویاها می برد.روح من به پرواز در می آید.شادی را در اعماق وجودم حس میکنم.چشمانم را می بندم و حالا جزئی از این طبیعت شدم.
شب هنگام سرمای وحشی کویر مرا از خواب بیدار می کند.اینجا توی چادر ۱۷ نفر خوابیده اند و من در زیر نور فانوس کنار چراغ علا الدین دارم مینویسم.از چادر بیرون می آیم.نور مهتاب روشنایی دل انگیزی روی کویر میپاشد.صدایی مرا میخواند.هوس گم شدن در این زیبایی را کرده ام.کوله ام را می بندم.چند واژه زیبا در ته کوله ام به هم میخورند و از شوق گفته شدن دوباره مرا به آسمان خیره میکنند.آسمان در شب های کویر مخمل سیاهی است پر از نقطه های نورانی آبی و شهاب سنگ ها وهاله های سفید رویا.ستاره هایی هستند که براق ترند و در ذهن یاغی من پر از وسوسه چیدن.

 

 

ذهن الکن ستاره بشمارد ذهن یاغی ستاره می چیند!

فردا در صبح گاه ستاره های افسری روی دوشم میزنند.

کویر یزد پادگان آموزشی آیت ا...خاتمی ، ۱ روز مانده به پایان دوره آموزشی سربازی...(اصطلاحا نبود یه روز ؟ آش خور؟!!) ۲۷/۱۱/۸۶

 


 
 
← صفحه بعد